روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو ![]()
كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو ![]()
درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم ![]()
بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم ![]()
ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم ![]()
از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم ![]()
من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون ![]()
چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون ![]()
به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم ![]()
هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم ![]()
تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم ![]()
اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم ![]()
كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش ![]()
بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش ![]()
با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک ![]()
با ل فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک ![]()
عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک ![]()
فقط مي خوان بهت بگن

امروز یعنی ۲۵/۱۰/۸۷ امروز من هستم نفس میکشم راه میروم می گویم میشنوم
چون از این روز به بعد تو هستی نفس می کشی راه خواهی رفت وحرف میزنی و
باز گوش میدهم.
نوشته شده توسط عروس شبگرد در پنجشنبه 1387/10/26 ساعت 1:13 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
به نام خدای بود ونبود
به نام خدای مهربون زمین و زمون
نویسم من از قصه چرخ گردون
به نام قصه اسیری وحسرت و جنون
من اینجا و دیروز و امروز و فردا
بگویم دلم گشته از این روزگارپرخون
طرح این قصه را تغییر امکان نیست
متن این طرح گشته از ظلم و خوبی فزون
اگر قصه روزگار بود صدبرگ
اگر قصه را یکی ازصد هست بخت نگون
من این نگون بخت را شناخته ام
ز درد لاعلاجش که هست از دیده ها پنهون
در آینه بشکسته دل من اورا دیده ام
درچشمان پاییزیش هست آشکار قصه سرد زمستون.
نوشته شده توسط عروس شبگرد در پنجشنبه 1387/10/26 ساعت 0:57 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
«بمان ای تو خوب موندنی »
تن بی جانیست مرا بی نور نگاهت
ای همه خواهش من از کهکشان
ذره ای الفت براین آواره کن
تنم داغ است از تب دوری
بمان وبسوزان این قلب بی کس را
خواهم که بمانی با من
ترسم که روی آتش مرافرا گیرد
ای همه بانی این ایمان من
وحشتی بی امان دارم زرفتنت
ترسم که مسلمانی فراموشم شود
نوشته شده توسط عروس شبگرد در شنبه 1386/12/04 ساعت 4:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
خيلي دير آمدي! 
نوشته شده توسط عروس شبگرد در جمعه 1386/12/03 ساعت 1:13 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
دير خيلي دير...
نتوانم
مرا عذاب می دهدتاهمیشه ندیدنت،نشنیدنت
آری دیر است خیلی دیر برای از دل کندنت
این درد هجرت دلم را ریش ریش خواهد کرد
زیرا که من تنها به خاطر بودنت بودم
در این کوچ که دگر نخواهی بود
من چگونه بمانم؟؟؟
نوشته شده توسط عروس شبگرد در چهارشنبه 1385/11/18 ساعت 2:33 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
دردی دارم بی درمان
هیهات ازاین طبیب ظالم صفت
ای خدای یاس،ای همه احساس
ازخودت خواستم با التماس
دوچشم پاک راکه نشان دارد ازگل یاس
هدیه کنی به قلب بااحساس
نگفتم بده قلبی که خرج کرده احساسش را
چشمی که فراموش کرده عطرگل یاسش را
نوشته شده توسط عروس شبگرد در سه شنبه 1385/11/10 ساعت 1:16 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

قسم
به جوانی ام،به خدای جسم و روحم ... به خدای آسمان ها...
به تمام کهکشانها ... به ستارگان روشن ... به کرانه های دریا ... به نگاهت ...
به خاک پایت ... به کبودی افق ها ...
به سحر به خنده ی گل ... به سپیدی سپیده ... به تمام خاک دنیا ...
به خدا اگر بخندم ... به خدا اگر بنالم ... به خدا اگر بمیرم ... توئی آخرین تلاشم ...
توئی ... آخرین نگاهم ...
تویی اولین وآخرین گناهم
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY